تبلیغات
دنیای روشن ما

دنیای روشن ما
دنیا از نور خدا روشن است اگر دیدگانت را به نور عادت دهی
قالب وبلاگ
بسم الله

:)
یادم هست بچه بودم، یک جوجه کوچولوی طلایی برای من خریده بودند. جوجه م دائم دور و بر من می پلکید. یک مرتبه دیدم آمده و در پناه سارافون رنگ به رنگم آرام گرفته و چشم هایش را بسته.... با همان جیک جیک مداوم مظلومانه.... از خوشحالی جیغ زدم؛ هوشیار شد و در رفت...هر چه خواستم دوباره توی بغلم جایش بدهم نایستاد

خدایا! خدای مهربان من
در این شب های قدر، حال من مثل همان جوجه کوچولوی طلایی بود. آمدم و بی صدا در آغوشت پناه گرفتم. حتی حاجتی برای خواستن نداشتم. نه ترسی، نه رنجی....تنها به کوچکی و ضعف موجودی ضعیف چون خودم پی برده بودم.

خدایا!
پناهم بده. حتی اگر در رفتم، مرا به زور به آغوشت بکش...حتی اگر قصد بازگشت نداشتم.... 

خدای قوی و متعال من
من با تمام وجود به ضعف خویش و قدرت تو آگاهم...... خدایا مددی

[ شنبه 20 تیر 1394 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ ریحانه ای برای تمام فصول ] [ نظرات ]
هو المحبوب

یادش بخیر!! بچه که بودم وقتی در یک روز گرم تابستانی مهمان خانه پدربزرگ می شدیم، مادربزرگ برایمان کاسه بزرگی می آوردند که پر از شربت خنک بود. لیوانی شربت خنک برایم می ریختند و می گفتند: " بخور تا جیگرت خنک بشه"

چه عالی بود شربت مادربزرگ. خنکا و شیرینی ش هنوز زیر زبانم هست..... این روزها اما تمام آرزوی قلبی من این است که هرازگاهی که می بینمشان، مرا بشناسند، همسرم را بشناسند، دقیقا و کاملا بدانند که ازدواج کرده ام و لبریز شادی شوند از این اتفاق.... و با خودم می گویم که این دانستن از هر شربت خنکی گواراتر است.....

و خدا چه سخت می آزماید بندگانش را....
برای این سیده خانوم مادر شهید دعا کنید.......

[ پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 ] [ 11:48 ق.ظ ] [ ریحانه ای برای تمام فصول ] [ نظرات ]
هوالرقیب
یکی از چیزهایی که خیلی من را به وحشت می اندازد، زنبور است. آن هم به این علت که در سال های کودکی دو بار مورد تفقدش قرار گرفته ام. تفقدی دردناااااک
حالا حکایت نوشتن هم همین است. کلمه ها مثل زنبور توی ذهنم وز وز می کنند و من می ترسم نزدیکشان شوم.


و حالا ای دانندگان علم و اساتید نگارش
چاره چیست؟

[ سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 ] [ 05:54 ب.ظ ] [ ریحانه ای برای تمام فصول ] [ نظرات ]
هو الرفیق

آفتابگردان نور خدایم

نزدیک به نه ماه است که از شهر خودم و از خانواده ام هجرت کرده ام؛ هجرتی که شاید مبنایش یاری دین خدا نباشد اما قطعا درون مایه اش عشق است. در تمام روزها و حتی ساعت های این روزها حس عمیقی که آزارم می داد نوعی حس گمگشتگی بود. گمگشتگی در میان شهری که هر چند کوچک است و وسعتش حتی از بعضی مناطق وطنم کوچکتر است، برای من به اندازه تمام 800 کیلومتر فاصله با خانه قدیمی ام بزرگ است.

اولین نتیجه این حس گمگشتگی نوعی خمودگی بود. کسالتی که هر چه انگارش می کردم و با آن می جنگیدم وجود داشت. کسالتی که با درد عمیق دلتنگی گره می خورد و حال دل و روحم را بد می کرد

سر سفره سال نو، یعنی بر سر اولین سفره هفت سینی که در زندگی ام چیده بودم وقتی به معنای حول حالنا فکر کردم با خودم گفتم که دقیقا باید از چه چیز به چه چیز برسم؟ متوجه شدم که مشکل اساسی من عدم دلبستگی به محیط جدید است. همین حس عدم تعلق است که باعث می شد، علیرغم محبت عمیق دو نفره مان چیزی درونم کم باشد. پس شروع کردم به کاشتن و پروردن. جوانه هایی کاشتم از تعلق و دلبستگی به خانه کوچکمان. دلبستگی نه به معنای حب دنیا؛ بلکه به معنی حس حرکت و نشاط

عجیب است که همین عزم تغییر، حالم را کاملا عوض کرده است. دوباره خودم شده ام. دوباره می توانم میان سطور جادویی داستان غرق شوم. دوباره می توانم از شادی های کوچک لذت ببرم. حتی می توانم از گرفتار شدن در باران وحشتناک بهاری که تنه به طوفان می زند حس قدرتمندی و شادی کنم.

حسی دارم شبیه آفتاب دم صبح یک روز بهاری. دقیقا همان آفتابی که هر صبح از پنجره قدی اتاقم وسایل خانه را نوازش می کند. دلم که برایم خانواده ام تنگ می شود، به همه وسایل خانه ای نگاه می کنم که مادرم با شوق برای تنها دخترش که به دیار غربت می فرستادند تهیه کردند.

درس کوچک این حس اخیرم این است:
محیط زندگی تان را دوست بدارید و خدا را برای نعمت بودن و سالم بودن شکر کنید
الحمدلله علی هذه النعمه

خدا را چه دیدید! شاید به عادت قدیمی وبلاگ نویسی هم دوباره خو کردم

[ سه شنبه 26 فروردین 1393 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ ریحانه ای برای تمام فصول ] [ نظرات ]
بسم الله
فیلترینگ

مدتی است که بحث فیلترینگ مهمان مجازستان ما شده است. هر چند نگارنده به دنبال رد مطلق فیلترینگ نیست، اما بحث اینجاست که به نظر می رسد که این شکل از فیلترینگ به نوعی نقض غرض است و مانع از تحقق اهداف مورد انتظار از آن است. این عقیده از اینجا ناشی می شود که برای اینکه با فیلترینگ سر و کار داشته باشید، لازم نیست مطالب خاص سیاسی را جستجو کنید و یا خدای نکرده به دنبال یافتن مطالبی باشید که با شأن هیچ انسانی سازگار نیست. کافی است که برای جستجوی اینترنتی ساده پشت یارانه شخصی خود بنشینید و کلمه ای را در کادر جستجو بزنید؛ احتمال اینکه در نهایت با صفحه ای روبرو شوید که به مدال زرین "فیلترنیگ" مزین شده بسیار است. حتی اگر فرضا بخواهید بدانید که عطسه کردن پشه بر روی هوا چه حسی دارد!!

شاید یکی از موتورهای محرک بحث فیلترینگ در ذهن متصدیان امور، موضوع "فرهنگ سازی" باشد. واژه ای که همواره با آن مشکل داشته ام. به نظر من فرهنگ موجود زنده ای است که متولد می شود، زندگی می کند و می میرد. اینکه این فرهنگ تا چه مدت در بستر جامعه حیات داشته باشد، بیش از آنکه به سیاست های احتمالی فرهنگی در آن جامعه مرتبط باشد به پذیرش آن توسط آحاد مردم وابسته است. یکی از تعاریف فرهنگ را می توان " روش زندگی" دانست و طبیعتا مردم برای انتخاب روش زندگی خود از کسی خط نمی گیرند اما آموزش چرا......موضوعی که در کمال تاسف در میان سیاست های فرهنگی کشور مغفول مانده است. در طی سالیان اخیر همواره در عرصه فرهنگ سعی شده است که، به جای مردم فکر کنیم.  در حالی که باید گاهی با تواضع پشت سر مردم حرکت کنیم و برای بهبود روش زندگی شان با آن ها همکاری کنیم. به نظرم این روش درست تر و بهینه تر است که با روش هایی خلاقانه و غیرمستقیم مردم را تشویق کنی یه پر کردن خلأهای سبک زندگی شان. زیبایی های سبک زندگی درست را نشانشان بدهیم. نه اینکه فقط و فقط از خطرهای سبک زندگی نادرست بگوییم.

فیلترینگ یعنی: من به جای تو فکر می کنم. فرقی نمی کند پزشک باشی، استاد دانشگاه، وکیل، فعال فرهنگی و .... این من هستم که تصمیم می گیرم شما به کجای این دریای عظیم مجازستان وارد شوی و کجا نروی..... 
قطعا و بدون شک کسانی هستند که حرمت فضای مجازی را حفظ نمی کنند. اما آیا تا به حال به این فکر کرده یام که این افراد پیش و بیش از هر چیز حرمت خودشان را شکسته اند؟ آیا اگر همان طور که در بالا از دغدغه ذهنی ام گفتم، درباره ضرورت حفظ حریم خصوصی و اسیب ها عدم توجه به آن شنیده بودند، باز هم چنین می کردند؟

قضاوت به ذهن خلاق هر کدام از ما


پ.ن 1: بعد از مدت ها ننوشتن بالاخره نوشتم

پ.ن 2: شخصا معتقدم باید به قوانین کشوری که در آن زندگی می کنم احترام بگذارم. چون حداقل فایده قانون این است که برای همه حقی برابر در برابر قانون شکنی ایجاد می کند....پس به دنبال فیلترشکن نخواهم بود...یادم نرفته که خضرتش فرمود که نپذیرفتن قانون عین دیکتاتوری است.....

پ.ن: ببینید! صحبت کردن راجع به بقیه چقدر راحت است!! من در همین چند خط بالا خودم را جدای از دیگران دانسته ام و برای دیگرانی که حتی نمشناسمشان نسخه پیچیده ام و اسمشان را مردم گذاشته ام... خدا کند که دوستان سیاست گذار باورشان شود که در عرض ما مردم هستند و نه در طول...

عکس ازاینجا


[ یکشنبه 8 دی 1392 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ ریحانه ای برای تمام فصول ] [ نظرات ]
بسم الله
سلام بانو

شکر که ما جان فدای زینبیم

بی مقدمه به اصل مطلب می روم. هر چند هرگز به حرمت قدم نگذاشته ام؛ قلبم همواره سرشار شوق زیارت بوده است. اما این محرومیت از حرمت هرگز مانع جاری شدن حرف های دلم بر زبان ِ درددل با شما نشده است.شاید به این علت که حتی پیش از ان که جغرافیای حرم تو را بشناسم حرمی پاک و معطر از عشق و محبت تو در قلبم ساخته ام. سرایی که هر چه وجودم را آلودگی گرفته باشد، همواره نظیف و پاک و مطهر است. اصلا شاید بشود گفت که همین خانه مخفی، قلبم را از زشتی و پلشتی پاک می کرده است.
 
اما این روزها؛ بانو! دلشکسته ام
نامردمان دیوصفت پلید؛ چشم ِ خصم بر حرمت دوخته اند. می بینم و می شنوم که مردمانی پاک، شجاع و عاشق خونشان را سد راه خصم کرده اند و خودت نیک میدانی که چه غبطه ای به آن ها می خورم.

بانوجان!
از تو می خواهم همان طور که بی آن که مهمان حرمت شوم، میزبان دلتنگی هایم هستی؛ مرا از همین جغرافیای خانه ام در زمره مدافعان حرمت بدانی. ای کاش اشک هایم را همان خون ریخته شده ای بدانی که راه را بر نامردمان دژخیم می بندد.
 
عکس ازاینجا

برچسب ها: سوریه، جنگ سوریه، تکفیری ها در سوریه، کلنا عباسک یا زینب، حرم زینب(س)،  
[ شنبه 30 آذر 1392 ] [ 02:24 ب.ظ ] [ ریحانه ای برای تمام فصول ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بی هیاهو و بی ادعا نوشتن از زندگی رفیقانه و ساده این خانه را بر پا کرده است
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب